کد خبر 62927

پدر سحر خدایاری گفت: از افرادی که از خون دختر من سواستفاده میکنند حلالشان نمی کنم

به گزارش پایگاه خبری بااقتصاد، حیدر علی خدایاری پدر مرحوم سحر خدایاری ملقب به دختر آبی  در تشریح جزئیاتی که برای دخترش رخ داده بود، اظهار کرد: دختر من از نظر عصبی مشکل داشت و در آن روز هم اعصابش به هم می‌ریزد و فحاشی می‌کند و با مامور نیروی انتظامیدرگیر می شود.

خدایاری تصریح کرد: در این چند روزی که سحر در بیمارستان بستری بود هیچ سلبریتی یا فوتبالیست یا مسئولی به ملاقات سحر نیامدند و من کسی را ندیدم.

وی ادامه داد: هرکسی که می گوید سحر قربانی شده بی‌دلیل می کند این حرف را می زند، سحر قربانی چه شده؟ یک مشکل عصبی داشته که در روزی که به دادگاه می رود باز هم اعصابش به هم می ریزد و بعد اقدام به خودکشی می کند.

خدایاری خاطرنشان کرد: هیچ حکمی مبنی بر زندانی شدن سحر صادر نشده و ما به عنوان خانواده سحر اعلام می کنیم که اصلا قرار نبوده سحر زندانی شود.

وی افزود: من فدایی نظام هستم و در جنگ تحمیلی هم جانباز هستم، امام را با جان و دل دوست دارم و از این به بعد هم اگر خدایی نکرده برای کشور اتفاقی رخ دهد از پیشتازانی هستم که از نظام دفاع کنم، ترسی ندارم اگر یک درصد با نظام مشکلی داشتم الان اعلام می کردم ولی می گویم که نه من و نه دخترم و نه هیچ یک از افراد خانواده ام با نظام مشکلی نه داشته ایم و نه داریم.

خدایاری گفت: پیکر دختر من را بعد از فوت تحویل دادند و مشکلی برای دریافت پیکرش نداشتیم و گفتند هرجایی دلتان می خواهد سحر را دفن کنید و اصلا برای خاکسپاری و مراسم هم مشکلی نداشتیم.

وی در پایان گفت: از افرادی که از خون دختر من سواستفاده میکنند راضی نیستم و حلالشان نمی کنم، این افراد اشتباه می‌کنند که به بهانه اتفاقی که برای سحر رخ داده دارند علیه کشور صحبت می کنند./ مهر

 

ارسال نظر

  • ناشناس

    0 0

    #دختر_آبی

    فیلم مصاحبه پدر سحر خدایاری را پخش کردند.😞😞

    ناگاه بیاد داستان گریه امیرکبیر افتادم👇👇

    روزی که امیر کبیر گریه کرد!

    در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند.
    اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود


     هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

    پ.ن: اگر فیلم را دیدید با این مقایسه کنید.

تازه ها